گنجشک به خداگفت،لانه کوچکی داشتم،آرامگاه خستگی ام،پناه بی کسی ام بود.طوفان توآن راازلن گرفت.لگرمن کجای دنیای توراگرفته بودم؟خداگفت:ماری درراه لانه ات بود،خواب بودی،بادراگفتل لانه ات راواژگون کندوتوازکمین مارپرگشودی!چه بسیاربلاهاکه ازتوبواسطه محبتم.دورکردم ولی ندانسته به دشمنی ام برخواستی.
برچسب: ازطرف مدیروبلاگ ,محمدرضازائری,
نویسنده: محمدرضازائری
تاريخ: پنجشنبه
2 آذر
1391 ساعت: 18:25